کسی که اندیشه اش را به کار اندازد، به پاسخ خود می رسد . [امام علی علیه السلام]
رضوان ( چهارشنبه 12/4/1387 :: ساعت 3:10 عصر )

 


بدون دستکش ظرف می شستم. قابلمه ی لعنتی تمیز نمی شد. به لطف سیم ظرفشویی و سابیدن های فراوان، یکی از ناخن ها شکست!


برخلاف دفعات قبلی و ناخن شکستن های مشابه، ناراحت نشدم. به آرامی سابیدن را ادامه دادم تا برق افتاد. سپس راضی از این موفقیت، ناخن گیر را برداشتم. خونسردانه ناخن ِ شکسته را از ته چیدم. زل زدم به قیافه ی مضحکش که مثل کله ی حسن کچل شده بود! همان لحظه، طی یک تصمیم جسورانه، تمام ناخن هایم را از ته چیدم. از آخرین باری که چنین کاری کرده بودم سال ها می گذشت.


حالم از دست هایم به هم خورد. اما لبخند زدم...


لبخند زدم به دور ریختنی بی ارزشی که می توانست تا این حد، انگشتانم را زیبا و کشیده نشان بدهد. می توانست سرم کلاه بگذارد که دستان تو زیباست!
.
یادم افتاد به دستان زمختی که انگشتانم را ستایش می کرد.
... دروغ می گفت!


 


 

                                                        به چشم من زیبا ترینی

رضوان ( پنجشنبه 6/4/1387 :: ساعت 9:34 عصر )

 


شب تولد حضرت فاطمه (س) بود.


بابا بزرگ بعد از نماز مغرب و عشاء، روی جانماز نشسته بود که حالش بد شد. یکهو دچار ضعف شدید شد و رنگش پرید. به قول خودش قوت نداشت.


بابا خواباندش تا فشارش رو با دستگاه فشار سنج دیجیتالی بگیره. فشارش پایین بود و چون دیابت داره، شربتی با شیرینی کم، بهش دادیم تا بخوره. بابا برای اینکه بابابزرگ رو از حال و هوای غمگین و نگران بودن خارج کنه ناگهان گفت: "امشب شب تولد حضرت فاطمه س!"


بابابزرگ پرسید: "حضرت فاطمه ی زهرا؟!"
بابا هم با شادی گفت: " بــــــــــــــله! "
بابابزرگ آروم و با لهجه ی مادریش گفت: " قربونش بـــام* !" و چشماش پر از اشک شد و صورتش سرخ...


 


غیر ممکنه گریه کردن یک مرد رو ببینم و بغضم نشه. همه توی اتاق بودیم و هیچ کس حرفی نزد. همه اجازه دادن تا بابابزرگ با خالی کردن بغضش، آروم بشه.


داشتم خفه می شدم! گلوم از بغض بزرگی که توش بود، درد گرفته بود. از اتاق رفتم بیرون و به یک لیوان آب - برای خنثی کردن بغضم - پناه بردم.


با قُلُپ های آب سرد، اشک ها سرازیر شدن تا این بار هم لب هام، بی نصیب نمونن از چشیدن اشک های شور...


 


 


*   قربونش بشم!


..........................................................
پایین نوشت 1: بابابزرگ، بعد از سکته ش دیگه نتونست به درستی، فارسی صحبت کنه. حالا دیگه همیشه به زبان مادری ش (گویش شوشتری) حرف می زنه.
فقط زبان مادری...
پایین نوشت 2: مانیتورم داره به انتهای عمرش می رسه! دیگه رنگ ها رو درست نشون نمیده و مثلا رنگ قرمز رو اصلا تشخیص نمیده!! اگر یه وقت اشتباهی در رنگ فونت مشاهده کردین تعجب نکنین. تا اطلاع ثانوی من دچار کور رنگی خواهم بود!...



رضوان ( شنبه 1/4/1387 :: ساعت 11:57 صبح )

وبلاگ نویسی کار کم ارزشیه. اما کسانی بودن که این کار رو برای همیشه در ذهنم ارزشمند کردن. نه اینکه وبلاگ نویسی کاری شده باشه ارزشمند، بلکه این « ما » بودیم که بهش ارزش دادیم. ارزش و محتوا...


معتقدم که هنوز به خیلی از جنبه های مثبت ( والبته منفی ) وبلاگ نویسی نرسیدم. اما تا همین جا هم مدیون وبلاگ های خاصی بودم که به صورت ناخواسته و پنهانی، ذهن من رو فعال و خلاق کردن. وبلاگ های ارزش داری که علاوه بر دوست داشتن، به وجودشون افتخار می کردم و از دیدن کامنت هاشون توی وبم، به خودم می بالیدم.


اما بعضی از همین وبلاگ های اثر گذار و جهت دهنده، بعد از مدتی با نهایت تالم خاطرم تعطیل و بسته شدن. وب نوشت هایی که کمبودشون رو هر روز احساس می کنم...


«من او» اولین وبلاگی بود که با متوقف شدن، منو به اوج تاسف رسوند. یک ماهی بیشتر از آشنایی من با این وبلاگ نمی گذشت که آخرین پستش به نمایش درومد و خب... برای جلوگیری توقف این وب هیچ کاری از دستم برنمی اومد. جز اینکه خونسردانه، بارها و بارها به تماشای آخرین پست ها بنشینم و با این کامنت بدرقه اش کنم:" می دونین چیه؟
همیشه تا به چیزی عادت کردم... از کفم رفته.
... مثل همین جا.
این روزها هر چی به دل می گم عادت نکن... گوشش بدهکار نیست.
...
یاعلی... مددی...
"


همه جای «من او» یادآور تجربه ی شیرین کتاب من ِاو بود. انگار دوباره و از سر، داشتم اون کتاب 528 صفحه ای رو می خوندم و جرعه جرعه سر می کشیدم. با وجودی که محتویات پست ها با ماجرای کتاب من ِاو متفاوت بود، اما گوشه گوشه ی وبلاگ با مهارت، به سبک همون کتاب ساخته شده بود. از "خودزنی های عاشقانه" بگیر تا "پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ..." تا " عاشقی که غسل نکرده" و...


«کلبه احزان» بدجور تعطیل شد! حتی آرشیو مطالب و اون همه نظرات بچه ها، همه نابود شد. حیف شد... . مدتی خیلی عادت پیدا کرده بودم به این وب. گرچه این اواخر و بخصوص بعد از متاهل شدن ِ صاحب وب، کیفیت نوشته ها به طرز محسوسی افت پیدا کرد، ولی باز همه چیزِ اونجا برام دوست داشتنی بود. از اسمش... تاااا رسمش! هنوز هم نتونستم کلبه رو به خاطر این کار عجولانه ش ببخشم، و دلم تنگ نشه برای کلبه یی که داشتم توش زندگی می کردم. این گناهی بود نابخشودنی!! «صاحب وب» خودش هم خوب می دونه که هر جای دیگه بخواد بنویسه، "کلبه احزان" دوباره تکرار نخواهد شد.


«همین نزدیکا» مدت زیادی نیست که متوقف شده. اما تا جایی که من می شناسمش به این زودی ها (شاید هم هرگز) برنمی گرده. از آخرین نوشته هاش بوی خستگی و خداحافظی می اومد و از رفتنش نمی شد شکایت کرد. مشکل، طبق معمول من بودم که عادت کرده بودم و باز هم مشکل من بودم که ترک عادتم سخت بود...


"همین نزدیکا" هرگز تکرار شدنی نیست. حتی خود نویسنده ش قادر نخواهد بود شاهکاری مثل این خلق کنه. باز هم جز افسوس، کاری از من ساخته نیست. (من چقدر بی مصرفم!...)


«هجوم وحشی پاییز» از اولین وبلاگ هایی بود که شناختم و ازش لذت بردم. همون روزها هم دیر به دیر آپ میشد و «صاحب وب» نسبت به وبلاگش کم توجه بود. شاید خودش فکر نمی کرد نوشته هاش – که گرچه حالت نا امیدی داشتن – سرشار از زندگی و امید باشن. آخرین لطفی که کرد، اجازه ی نظر دادن رو از مخاطبینش سلب کرد.


«تاصبح انتظار» در واقع نه متوقف شد و نه بسته شد و نه تعطیل! بلکه از نویسنده ای به نویسنده های دیگه تبدیل شد. هیچ وقت نفهمیدم چرا «صاحب وب» وبلاگش رو سپرد به دوستاش و خودش به "جای دیگه" کوچ کرد. اینکه هنوز می نویسه جای امیدواریه اما وب جدید هم به قوت "تا صبح انتظار" نیست. وبلاگی که پر از نشاط و انرژی بود و الان یادم افتاد که چقدر دلم تنگ شده برای شیطنت هاش.


«عاشق» عمر کوتاهی داشت. (منظور وبلاگشه. خودش هزار ساله بشه ایشالله!) به خاطر نجابتی که توی نوشته ها جریان داشت، دوسش داشتم و وقتی آخرین پست رو دیدم دلم گرفت. این روزها امیدی هست که ادامه پیدا کنه. شاید به این دلیل که معشوقه ی گمشده تصمیم گرفت پیدا بشه!


«هزارویکشب» پر از داستان های کواتاه خوندنی بود. می شد هر داستان رو چند بار خوند و چندین بار فهمید. از آخرین پستش یک سالی میگذره. با نویسنده ی این وب، بیشتر از وبلاگ های دیگه بحث و جدل کردم که شاید تصمیمش عوض بشه و دوباره بنویسه. اما بی نتیجه بود.


و در آخر «غریب آشنا» که هیچ وقت دلم نمی خواست متوقف بشه اما «صاحب وب» با یک تصمیم عجولانه، پست خداحافظی رو گذاشت و رفت. مدتی بعد به نام "دیگری" برگشت و شروع موفقی هم داشت. نوشته های خوبی هم می گذاشت توی وبلاگش. اما اینها نمی تونست باعث بشه من "غریب آشنا" رو با همه ی تلخی هاش فراموش کنم. با وجودی که گاهی با نوشته هاش موافق نبودم، ولی برام وبلاگی بود دوست داشتنی و قابل توجه. حالا باز این احتمال وجود داره که با یک تصمیم عجولانه ی دیگه وب جدید رو رها و به "غریب آشنا" برگرده. اینکه چه تصمیمی میگیره، به عهده ی خودش. اما امیدوارم عجولانه نباشه. دست کم باید بتونه در مقابل شکایات دیگران از هدفی که به خاطرش نقل مکان کرده، دفاع کنه.


قصد داشتم به وبلاگ های تعطیل نشده ایی که دوستشون دارم هم اشاره کنم. اما ترسم از اینه که اونها هم متوقف بشن و از دستم برن. پس اسمی نمی برم... تا اطلاع ثانوی!



حاشیه: یه حسی بهم میگه یه روزی (که شاید خیلی هم دور نیست) وبلاگم رو بی هیچ دلیل قانع کننده ای متوقف می کنم و این نفرین و دلخوری رو تا آخر عمر از جانب کسانی که مصرانه تهدیدم می کنن به ادامه ی نوشتن (!) به همراه خواهم داشت...


..........................................
پایین نوشت1: این جا (خلوت من) به یک سالگی رسید. نمی خوای دعا کنی صد ساله بشه؟!...
پایین نوشت2: باورتون میشه نوشته ی پست قبل رو اصلا به حساب نمی آوردم و باز باورتون میشه که به خاطر تعریف و تمجیدهای شما به خودم و نوشته ی ضعیفم امیدوارم شدم؟ کاش دقیقا بهم می گفتین که کجای نوشته، نقطه ی قوتش بود. (یکی گفته بود این جمله: اونو دوس داشته باش، بی هیچ بهانه ایی)
پایین نوشت3: باید از «آقای میری» به خاطر راهنمایی هاشون در خصوص این بنرِ بالا که مشاهده می فرمائین صمیمانه تشکر کنم. فقط متاسفانه به دلیل کمبود وقت آزاد، موفق نشدم تغییرات لازم رو درش اعمال کنم. همچنین از «آبجی طاهره» هم ممنونم به خاطر آموزش شیطنت کردن در قالب ها!
پایین نوشت4: روز مادراتون مبارک!!



رضوان ( سه‏شنبه 28/3/1387 :: ساعت 4:37 عصر )

شب بود. شاید هم نیمه شب.


لیوان را پر از آب کرد. نشست. بسم الله گفت و تا آخر سر کشید.
- فدای لب تشنه ی ابا عبدالله...
- بفرما آب خنک!
- آخ! ببخشین. یادم رفت. بفرما...
لیوان خالی را به طرفم دراز کرد و لبخند زد. چشمانش برق می زد.
- نوش جان!
- نوش جون خودت!!
به چشم هایش زل زدم:
- اصلا عوض نشدی.
- در عوض تو حسابی عوض شدی. خوشگل تر شدی.
چشم غره ایی رفتم:
- منظورم فقط قیافه نبود. تو از هیچ لحاظ عوض نشدی.
- منظور منم این بود که از همه لحاظ خوشگل تر شدی!
- با نمک! میگم همون لاجنسی هستی که بودی. بی وفای دوست داشتنی!
- اولا بی وفا خودتی، دوما منظورم این بود که علاوه بر قیافه، احساستم خوشگل شده.
- بله خب. احساسی که تو رو دوست داره حتما خوشگله.
- اون موقع که ما رو دوس داشتی خوشگل بودی. حالا که دوسمون نداری خوشگل تر شدی!!
- جدا؟! پس یادم بنداز ازت متنفر هم بشم!
- هر جور میلته عزیز. فقط سعی کن دوسم نداشته باشی.


چشمانم را جمع کردم:
- که چی بشه؟
- که اونو دوست داشته باشی. فقط اونو.
- اون چه دخلی به تو داره؟
- اونو که دوست داشته باشی خوشگل میشی. اونقدر که کیف می کنم از تماشا کردنت.
مکث کردم. نگاهم به نقطه ی نامعلومی بود:
- اونو دوست دارم... چون تو رو بهم داده.
- اونو دوست داشته باش، بی هیچ بهانه ایی.
- پس تو چی؟
- وقتی دوسش داشته باشی می تونم عاشقت بشم. اگه عاشقش بشی حاضرم برات بمیرم. اگه براش بمیری...


ادامه نداد. چشمهایش پر از اشک شد. سرم را پایین انداختم. غیر ممکن بود بتوانم چشمهای اشک آلودش را تاب بیاورم.
- بعد از عمری اومدی پیشم که بشینی جلوم گریه کنی؟... قبول کن بی وفایی.
- قبول!
دستانم را گرفت و ادامه داد:
- فقط بگو که دوسش داری. جون من بگو!
نوبت چشمان من بود که پر از اشک شود.
- دوسش... دارم.


با چشم های خیس، صاف درون چشم هایش را نگاه می کردم که می بارید.
- به همونی که دوسش داری قسم... دوستت دارم.


.


شب بود. شاید هم نیمه شب.
لیوان پر شده از آب را نشسته سر کشیدم.
- فدای لب تشنه ی ابا عبدالله...
- بفرما آب خنک!
- آخ! ببخشین. یادم رفت. بفرما...
با زیرکی لیوان خالی آب را به سویش دراز کردم. پوزخندی زد:
- نوش جان!
- نوش جون خودت!!
خیره به چشم هایم نگریست:
- اصلا عوض نشدی.
...



حاشیه: درست نمی دونم این گفتگو کی و کجا اتفاق افتاده. فقط می دونم اتفاق افتاده. جایی... لابه لای زمان... رخ داده، رخ میده، رخ خواهد داد!...


................................................
پایین نوشت1: برای اولین بار چادر ملی رو امتحان کردم. راحت تر از چیزی بود که فکر میکردم، خیلی راحت تر. از این همه راحتی دستپاچه شدم و ناراحت!
بازم امتحانش خواهم کرد، ولی هیچ وقت جای چادر سنتی رو توی دلم پیدا نمی کنه.
پایین نوشت2: بلاخره بعد از مدتی سرگردانی موفق شدم. فقط بی وطن شدم تا "بیوتن" رو گیر آوردم! فکر میکردم "بی وتن" باشه اما "بیوتن" بود!...



رضوان ( شنبه 18/3/1387 :: ساعت 5:3 عصر )

این روزها به بُریدن فکر می کنم. بُریدن از همه چیز... حتی این جا.


بریدن از دلبستگی ها:
بریدن از دل نوشته ها، بریدن از قلم ها، کاغذ ها، بریدن از کتاب خواندن ها، بریدن از سر کار رفتن ها، بریدن از دوستان، از اقوام، بریدن از موبایل، بریدن از
sms، از ID، بریدن از دوربین 6 مگاپیکسلی، بریدن از آهنگ ها، بریدن از دیدن ها، بریدن از خواستن ها.


بریدن از او...


و بریدن از اینجا. بریدن از وبلاگ نویسی و رها کردنش به حال خود!


خود...


بریدن از خود.
شاید این همه دل بستگی برای پرواز زیاد باشد.


پرواز...
و من بال زدن نمی دانم
                                و بالا رفتن نیز.


ناتوانم...


ناتوان از بُریدن، ناتوان از گذاشتن و رفتن، ناتوان از خداحافظ گفتن.
سخت است
              بال نداشته باشی و فکر پَریدن باشی.
اما من این روزها، به پریدن فکر می کنم و بُریدن.
تنها دو نقطه. می بینی؟!


بدان...
هر گاه مجالی یافتم برای رها کردن این جا،
                                                        توانا شده ام.


توانا...


 


 


.......................................................
پایین نوشت1: ترسیدی؟!
پایین نوشت 2: ... می ترسم.





لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[12/4/1387- 3:10 ع] ناخن ها دروغ می گویند!
[6/4/1387- 9:34 ع] زبان مادری
[1/4/1387- 11:57 ص] وبلاگ های تعطیل شده ایی که دوستشان داشتم
[28/3/1387- 4:37 ع] گم شده در زمان
[18/3/1387- 5:3 ع] نا توانم
[آرشیو شده ها]